سردار نظری

خاطرات اخوی سرادر

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت نهم

که متوجه شدم… عراقیها ما رو محاصره کردند من مسلح نبودم! زمانی که کاتیوشا وسط گروه ما منفجر شده بود، متوجه نشدم اسلحه ام چه شد! اسلحه یکی از ارتشی ها روگرفتم. سمت راست تپه را با دوسه نفر از ارتشی ها دور زدیم وبه عراقی ها برخوردیم! باورم نمی شد… به محض این که …

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت نهم ادامه »

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت هشتم

و ما هنوز در حال پیشروی…. به جاده آسفالت رسیدیم وباچند نفر از نیروهای دیگر مسیرمان را بر روی جاده ادامه دادیم. بعد از گذشت دقایقی از روبرویمان یک جیپ با سرعت در حال نزدیک شدن به ما بود. به چند متری ما که رسید متوجه ما شد، ایستاد وپنج عراقی که همگی لباس پلنگی …

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت هشتم ادامه »

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت هفتم

سلام … شهیدی رادیدم ،دوست دوران کودکی من بود، رضا خراط فرمانده دسته ،که تمام نیروهایش شهید ومجروح شده بودند ویک آرپی جی گرفته بود و به شکار تانک رفته بود ! میدونست که برادرم فرهاد مجروح شده است. از بچگی باهم در کوچه گلسرخی همسایه وهم بازی بودیم . رو به من کرد وگفت …

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت هفتم ادامه »

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت ششم

…که ناگهان صدای تانکها از پشت سرمان شنیده شد ابتدا فکر کردیم که تانکهای خودی هستند … لحظه ای قوت قلب گرفتیم اما باصدای فرماندهان که فریاد میزدند: آرپی جی زن…. آرپی جی زن… متوجه شدیم که تانکهای عراقی است ! از روبرو کالیبر دشمن و از آسمان خمپاره و کاتیوشا و از پشت سر …

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت ششم ادامه »

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت پنجم

..ولی رودخانه ای که می بایست کم‌عمق باشد، با بارش شدید باران، فشار آب آنقدر زیاد شده بود که آب رودخانه ما رو با خودش میبرد. بخاطر دارم به کمک برادرم فرهاد، هادی یونسیان و شهید رضا خراط زنجیره ای درست شد و من و شهید مجید یونسیان که کم سن تر بودیم همراه با …

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت پنجم ادامه »

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت چهارم

درمدت زمان کوتاهی شاید کمی بیشتر یا کمتر آنچنان ابر سیاهی آسمان را پوشاند که انسان را به وهم دچار میکرد و روز به شبی مبدل گشت😱 عکس مربوط به قبل از طوفان👆 ازراست: جانبازان برادر امامیان فرهاد نظری هادی یونسیان محمد حسین خانی نشسته از راست: محمود نظری و…   عکس هنگام طوفان👆 برادر …

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت چهارم ادامه »

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت سوم

آن روز بعداز خوردن ناهار تمام بچه ها دچار اسهال شدید وبعضیها از نوع خونیش مبتلا شدند! دستشویهایی که با کیسه گونی درست کرده بودند دائم صف طولانی جلوی آن بسته بودند وبچه ها مجبور بودند که به پشت بوته ها پناه ببرند‌طوری شده بود‌که بوته هم حتی در ساعتهای نیمه شب گیر نمی‌آوردیم هر …

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت سوم ادامه »

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت دوم

…یکروز مراسمی‌توی صحن مقر آلفا آلفا برگزار کردند که یکی از برگزار کننده ها ومداح این مراسم شهید بزرگوار حبیب ا.. میرحسنی بود👇 بعدازمدتی به ما اعلام‌کردند که برای رفتن به منطقه عملیاتی عین خوش باید آماده شویم خیلی خوشحال بودم برای اولین بار بود که به منطقه جنوب اعزام شده بودم برایم تازگی داشت …

ادامه خاطرات عملیات محرم قسمت دوم ادامه »

پادگان امام حسن تهران – عملیات محرم

روز اول محرم و ما را به یاد امام حسین(ع) ویارانش و یاد شهدای عملیات محرم سال ۱۳۶۱ انداخت.. مدتی بعداز اینکه گردان کربلا به منطقه جنوب اعزام شده بود این حقیر افتخار این رو داشتم با این گروهبیست نفره با مسئولیت دوست وهمرزم بسیار خوبم سعید اللهیاری برای پیوستن به گردان کربلا به پادگان …

پادگان امام حسن تهران – عملیات محرم ادامه »

پیمایش به بالا