بخش چهارم از خاطرات محمود نظري جانباز ٦٥٪
بخش چهارم از خاطرات محمود نظري جانباز ٦٥٪ ستون بچه ها فاصله اش هر لحظه با من بیشترو بیشترمی شد. رو به اخویم، فرهاد کردم وگفتم چیزی لازم نداری،او با صدای رسا گفت: این بچه رو از اینجا ببرید، دلم نمی آمد تنهایش بگذارم غرق در خون بود این را زمانی که منورهای بالای سرمان …









