سردار نظری

خاطرات عملیات بدر از زبان رزمنده دفاع مقدس مهرداد نظری

امروز سالروز عملیات بدر که از ۱۹ اسفند شروع و تا ۲۹ اسفند به طول انجامید و به همین مناسبت خاطرات عملیات بدر رو برایتان در ۱۵ قسمت نوشتم و هر روز یک قسمت آن را همراه با عکس و فیلم های مربوط به آن عملیات برایتان ارسال میکنم تو اون عملیات حدود ۷۷ شهید هم دادیم ولی قبل عملیات بدر‌ اعزامهایی داشتیم که به دوره شش ماهه معروف شد که بی ربط با عملیات بدر نیست و خیلی خلاصه وار در دو قسمت دوره شش ماهه را تعریف و در سیزده قسمت بعدی عملیات بدر را برای شما عزیزان ارسال میکنم👇

خاطرات دوره شش ماهه سال ۱۳۶۳

۱-…..بعد از مجروحیتم در عملیات والفجر ۴ در منطقه پنجوین عراق و مدتی بستری در بیمارستان امیرالمومنین تهران ، در تلویزیون مارش عملیات نواخته شد و طبق معمول باشنیدن این مارش، اشک در چشمانم جاری شد و فکر دوستان و برادرم فرهاد که در گردان اشرفی اصفهانی به فرماندهی شهید حسین عربعامری( اخوی عرب) در آن منطقه بودند من را هوایی میکرد و در حالی که بر اثر جراحتم شکمم هنوز بخیه داشت ساکم را برداشتم و به طرف منطقه عملیاتی خیبر براه افتادم.
با اون وضعیت جراحت به هر شکلی بود خودم را به گردان اخوی عرب(اشرفی اصفهانی) رساندم باران شدیدی میبارید.
شهید حسین عربعامری( اخوی عرب) وقتی با اون وضعیت من رو دید خیلی ناراحت شد و با لهجه مخصوص خودش گفت بچه اینجا چکار میکنی ؟
سریع برمیگردی !!😢
شهید مجتبی صدیقی آمد و گفت فعلا بیا تو چادر ما تا یک فکری بحالت کنیم..
مدتی در چادر کادر گردان بودم برادرم فرهاد هم با شهید عبدالله عرب نجفی از معاونین اخوی عرب بودند و آنها هم اصرار به برگشت من داشتند.

 

چادر کادر گردان شهید اخوی عرب(اشرفی اصفهانی)👆
عملیات خیبر
سال ۱۳۶۲
از راست:
حمید خوشقدم
حسن حسنی
محمود نظری
شهید مجتبی صدیقی
برادر میرغنی
برادر صابری
___
تحرکات زیاد شده بود هواپیما های دشمن شروع به بمباران مناطق کردند مشخص بود ایران عملیات کرده نیروها آماده باش بودند خبر آمد عملیات خیبر انجام شده و دشمن از رمب های شیمیایی استفاده کرده فرمانده هان اسرار داشتند من برای ادامه درمان به شهرمان برگردم و با اسرار برادرم و شهید مجتبی صدیقی بعد از چند روز با مجروحین شیمیایی من را به زور راهی شهرستان کردند و در این مدت به دنبال درمانم رفتم به پیش دکترم در بیمارستان امیرالمومنین تهران مراجعه کردم و گفتم زودتر بخیه های شکمم رو بکشند تا بتوانم به جبهه بروم .
و با اصرار زیاد و با رضایت خودم، دکتر قبول کرد و بعد از مدتی بستری و بهبود نسبی که پیدا کرده بودم در تاریخ ۶۳/۳/۲ با یک اعزام دیگه راهی جبهه شدم.

 

 

موقع اعزام به جبهه 👆👆👆👆
جلوی سپاه قدیم خیابان امام
علامت‌های قرمز شهید سید کمال میری و شهید سیدتقی حسینی هستند
_
ما را به منطقه جنوب بردند و در گرمای سوزان آن منطقه آموزشهای سختی را تجربه کردیم زیرا عملیات مهمی در آن منطقه در پیش بود فرماندهان مقداری ما را با جزئیات منطقه عملیاتی توجیح کرده بودند
یک روز طی جلسه ای که فرماندهان با نیروها گذاشتند قرار شد یک گروهان از برادران ارتشی را به گردان ما بیاورند و یک گروهان ما را به گردانهای ارتشی انتقال بدهند احتمالا می‌خواستند یک عملیات مشترک از برادران ارتشی و بسیجی انجام بدهند این طرح باعث شد تنوعی در گردان بوجود بیاورد و همچنین مشکلاتی..😀
شوق عملیات در بچه ها بسیار زیاد بود ولی با یک خبر ناگهانی این شوق تبدیل به یاس شد خبر آمد عملیاتی که بخاطر آن آموزشهای زیادی دیده بودیم به هم خورده و به اجبار ما را به مرخصی فرستادند
و گروهانهای ارتشی و بسیجی به گردانهای خودشان برگشتند
مدتی که از مرخصی ما گذشت دوباره نیروها را فراخواندند ولی اینبار ما را در مقری نزدیکی سد دز دزفول بردند
ودر آنجا مشغول آموزشهای سنگین آبی خاکی شدیم هر روز راهپیمائی های طولانی میرفتیم .

 

 

مقر سد دز
از راست:
حسین رضایی
محمود نظری
شهید علی اکبر اشرفی
شهید محمدرضا موذن
حمیدرضا(امیر)بابایی
نشسته از چپ:
برادر شاه حسینی
حسین بسطامی دیزج
_
فرماندهان علت این آموزشهای سخت و طاقت فرسا را اینگونه عنوان کردند عملیاتی که در پیش است باید مسافت زیادی با تجهیزات کامل راهپیمایی کنیم و زیر پای دشمن بدون هیچ تحرکی ۴۸ ساعت بمانیم تا دستور عملیات صادر بشود ولی مدتی بعد خبر رسید که عملیات باز هم بهم خورده .
واقعا اینبار همه ناراحت شدیم طوری که تعدادی گفتند ما دیگه این اعزام برنمیگردیم آموزشهای سختی پشت سر گذاشته بودیم و عشق به عملیات بود که آن روزهای سخت را پشت سر میگذاشتیم .
به دلیل طولانی شدن این اعزام ، دوره شش ماهه معروف شد و نام گرفت و دوباره ما را به مرخصی فرستادند.
اینبار من و چند نفر دیگه اصرار داشتیم که به مرخصی نرویم و همانجا بمانیم و از چادرها و وسایلها نگهداری کنیم سخت بود این همه راه بریم و برگردیم..
ولی فرماندهان قبول نکردند…….

مانند مرخصی قبلی دوباره تاریخ رفتن را به ما اطلاع دادند تا برای اعزام آماده باشیم .
آنروز فرا رسید و ما را دوباره به مقر سد دز بردند ولی اعلام کردند که بطور بسیار مخفیانه و سرّی باید به نقطه ای دیگر کوچ کنیم .
همه ما را با تجهیزات کامل به تهران بردند ولی به خاطر مسائل امنیتی و نفوذ منافقین ما را خارج از ایستگاه راه آهن تهران بردند و در زمین چمن فوتبال آنجا ما را مستقر کردند و تجهیزات را در وسط زمین چمن ریختیم و پتویی به روی آن کشیدند تا از دید مردم دور بماند و مرحوم سید میرهاشم(مرگ بر شاه) و مرحوم پدرش را برای محافظت از اسلحه ها گذاشتند و دوست بسیار خوبم حسن حسین زرگری هم آنجا دور میزد و به گفته او دو جوان میایند و سوالاتی از این دو سید بزرگوار میپرسند که از کجا آمده اید یا به کجا دارید میروید ولی پدر این سید خیلی جدی به آنها آدرسهایی میدهد که همه آن آدرسها در روستای خودشان در میغان شاهرود بوده 😂
ولی بخاطر مشکوک بودنشان بچه ها شک میکنند و تا به طرفشان میروند پا به فرار میزارند.
بالاخره به ما دستور حرکت دادند و بیرون از ایستگاه راه آهن و دور از چشم مردم ما را مخفیانه سوار بر قطار کردند و به منطقه ای نزدیکهای شهر مهاباد در مقری که ساختمانهای نیمه کاره ای در آن بود بردند .

 

این عکس در همان مقر مهاباد گرفته شده👆
از راست:
شهید مسیح(علی)رحیمی
محمدمهدی جلالی
محمود نظری
شهید محمدرضا موذن
جانباز شیخ احمد سعیدی
_
در آنجا هرگروهان را در ساختمانی سازماندهی کردند و طبق شرایط منطقه ای عملیات ، ما را آموزشهای گوناگونی میدادند آنجا هم ساعتها به راهپیمایی در کوهها مشغول بودیم هوا بشدت سرد بود من همراه شهید رضا قنبریان در گوشه اطاق میخوابیدیم صبح نزدیک اذان که بیدار میشدم همه بچه ها را در حال خواندن نماز شب بالای سر خودم میدیدم وقتی از زیر پتو نیم نگاهی به بچه ها مینداختم کسی را خواب نمیدیدم .
یادم میاد شهید محمد لطفی بشکه ای پیدا کرده بود و درون آن را پر از آب کرده بود و در داخل حمام نیمه کاره ساختمان بر روی چند تا آجر گذاشته بود و جلوی در را با پتویی پوشانده بود.
شمعی را زیر آن روشن کرده بود و جالب توجه اینجا بود که آب با آن شمع گرم میشد و بچه هایی که صبح زود به آب احتیاج پیدا میکردند با یک کاسه از آن آب گرم خودشون را می شستند.

 

 

 

مقر مهاباد 👆👆👆👆👆
علامت داره شهیدان
علی اکبر اشرفی
شهید محمدرضا نادری
برادر قاسمی
رضا قنبریان
محمدرضا موذن
ابراهیم خواجه مظفری
و حسین منتظری میباشند
_
صبحها طبق معمول بعد از صبحگاه با تجهیزات کامل به راهپیمایی میرفتیم ساعتها توی کوههای آنجا برای آماده سازی جسم و روحمان برای شرکت در عملیات راهپیمایی میکردیم بعد که به ساختمانها برمیگشتیم شروع به تهیه صبحانه میکردیم.
اول آتش درست میکردیم ولی آنجا چوب نبود و با آشغالهایی که در محوطه آنجا از قبل مانده بود مثل دمپایی پاره و کاغذ و بوته های خار و هرچه که قابلیت سوختن داشت آتش را برپا میکردیم و در پیتهای حلبی خالی ۱۷ کیلویی روغن آب میریختیم و روی آن آتش آب را جوش می آوردیم ولی از دوده ای که بر اثر سوختن دمپایها برپا میشد پیت حلبی پر از دوده میشد و آب طعم دوده میداد .
یادم نمیاد چرا چند روزی وسایل مورد نیازمان آنجا بدستمان نرسیده بود حتی چایی خشک هم نداشتیم و ناچارا چند حبه قند را روی آتش میسوزاندیم و آن را در آبجوش می انداختیم و آب رنگ چایی به خودش میگرفت و با لذتی فراوان صبحانه را میخوردیم.

 

 

 

عکسی ماندگار
نشسته محمود نظری
ایستاده از راست:
جانباز مرتضی عرب
شهید علی اکبر اشرفی
حاج حسن حسین زرگری
مقر مهاباد
سال ۱۳۶۳
در حال درست کردن چایی ..
این همان پیتی هایی است که روزهای اول با دمپایی های کهنه پاره و با هر آشغالی که میشد آتش درست میکردیم و به هر دردسری بود آب رو جوش می آوردیم و چون هنوز تدارکات به ما نرسیده بود و چایی نداشتیم قند را روی آتش میسوزاندیم و بعد به داخل آب جوش می انداختیم و آب رنگ چایی میگرفت🙈😃

 

 

در حال خوردن صبحانه مقر مهاباد👆

از چپ کلاه آبی جانباز شیخ احمد سعیدی
رضا خوشقدم
شهید محمدرضا موذن
چایی ریز یا شهردار محمود نظری
کلاه سفید برادر عرب از کلاته خیج
___
بوی عملیات به مشام میرسید چون ما را به مهمات و تجهیزاتی که برای عملیات لازمه مجهز کردند.
خوشحال بودیم که بعد از شش ماه انتظار و بهم خوردن دو بار عملیات ، اینبار به آرزویمان میرسیم .
یک روز خبر دادند که کل لشگر در محوطه مقر جمع بشویم که خود فرمانده لشگر (شهید مهدی زین الدین) میخواهد بیاید برای ما صحبت کند سر از پا نمیشناختیم دیگه اطمینان پیدا کرده بودیم که صددرصد عملیات نزدیکه😊
برادران تبلیغات جایگاه را برای سخنرانی فرمانده دلاور لشگر آماده کردند و ما شروع به نوحه خواندن و سینه زنی کردیم مدتی گذشت ولی شهید مهدی زین الدین نیامد ما نگران انجام نشدن عملیات بودیم ولی مسئولین برگذار کننده سخنرانی ، سراسیمه هر کدام به سمتی میرفتند و ما مبهوت که چه اتفاقی افتاده مدت زیادی گذشت ولی خبری از فرمانده لشگر نشد.

یکی از مسئولین به نزد روحانی خوب ما دایی رضا بسطامی آمد و در گوشش چیزی گفت و رفت.
همه به دایی رضا خیره شده بودیم در چشمانش اشک حلقه زده بود و آهسته بلند شد و در حالی که سرش را تکان میداد به طرف بلندگو براه افتاد.

 

شهیدان مهدی زین الدین و برادرش👆
___
….. وقتی پشت بلندگو قرار گرفت با صدایی لرزان گفت : اِنالِله وَ اِنااِلیهِ راجِعون
مهدی زین الدین شهید شد😭
همه گیج و مبهوت همدیگه را نگاه میکردیم.😮
خودجوش همه شروع به سینه زنی کردند عزاداری بچه ها تا نماز مغرب طول کشید آن شب سکوت سنگینی آسایشگاه ها را احاطه کرده بود و همه زانوی غم بغل گرفته بودند باورمان نمی شد به این راحتی فرمانده ای به این بزرگی را از دست داده باشیم .
دو سه روز بعد زمزمه هایی در بین نیروها بگوش میرسید که اینبار هم عملیات بهم خورده ، خیلی ناراحت بودم شش ماه آموزشهای سنگین در گرمای جنوب و سرمای غرب بچه ها را وادار میکرد که ناراحتی خودشان را به زبان بیاورند عده ای میگفتند اینبار دیگه بر نمیگردند و همین طور هم شد.
مدتی بعد خبر آمد که آماده برگشت به خانه هایمان بشویم و این بار پایان ماموریت به همه ما دادند و با غم از دست دادن فرمانده لشگرمان و غم بهم خوردن عملیات به خانه هایمان باز گشتیم😞

مدتی بعد متوجه شدم اعزام جدیدی در پیش است وسریع خودم را به سپاه رساندم و ثبت نام کردم و در تاریخ ۶۳/۱۰/۱۰ به سمت جبهه ها اعزام شدیم ولی تعداد زیادی از دوره اعزام قبلی شش ماهه نیامدند حقیقتش من هم دیگه باور نداشتم که عملیاتی صورت بگیرد ولی با ناامیدی همراه گردان کربلا اعزام شدم.
ما را به مقر لشگرمان (انرژی اتمی )بردند👇

 

انرژی اتمی👆
از راست:
رضا خوشقدم
شهید حمید شهری
محمود نظری
شهید سید کاظم میرحسنی
علی مقصودی
شهید منصور جلالی
شهید محمدرضا موذن
__
عملیات بدر درساعت۲۳ روز ۱۹ اسفندماه،سال ۶۳ با رمز یا فاطمه الزهرا (س) شروع شد.

این عملیات از درد آورترین تجربیات عملیاتی ایران در طول سالهای دفاع مقدس بود .این
عملیات که در منطقه شرق رود دجله صورت گرفت ،بر اثر کمبود امکانات خودی وهوشیاری
بیش از حد دشمن به اهداف از پیش تعیین شده خود نرسیدیم .

واگر نبود تدابیر فرماندهان جان برکف ورشادتهای عزیزان بسیجی در جهت اجرای عقب نشینی به موقع ،شهدای این نبرد شش روزه ، افزایش بی سابقه ای پیدا میکرد.

 

نقشه منطقه عملیات بدر👆
___
قابل توجه است که در این عملیات دشمن بعثی برای نخستین بار در جنگ تحمیلی ونیز برای سومین بار در طول جنگهای دنیا(دو بار نخست در جنگ جهانی اول بوده است) از مشتقات سیانور استفاده کرد ،
سیانور کشنده ترین گازی است که در آن واحد جان همه کسانی که در اطرافش هستند را میگیرد و فرصت به انسان نمیدهد که حتی ماسک را در آورده و به صورت بزنیم.
چند روزی بود که در انرژی اتمی مستقر بودیم و هنوز سازماندهی نشده بودیم وطبق معمول صبحگاههای گردان کربلا سر وقت انجام میشد وباید از تمام دیگر گردانهای لشگر بیشتر می دویدیم تا آمادگی جسمانی ما از تمام گردانهای لشگر بهتر باشد ،
در آن شش ماه قبل تا حدودی انرژی مان کاسته شده بود مخصوصا که از انجام عملیات نا امید هم بودیم.
در این چند روز شهید حسین عربعامری (اخوی عرب) بیشتر با بچه ها کار میکرد و صمیمیت بیشتری با این فرمانده شجاع بین بچه ها بوجود آمده بود.👇

شهید حسین عربعامری (اخوی عرب)👆
____
حال وهوای خوبی بین بچه ها بود وطبق معمول بچه ها برای رفتن به یک عملیات خوب ثانیه شماری میکردند.
تا اینکه یک روز صبح بعد از صبحگاه به همه نیروهای گردان کربلا اعلام کردند که بعد از صرف صبحانه در محوطه انرژی اتمی جمع بشویم مشخص بود که اتفاقی در حال وقوع است ….

 

اتفاق جالب این بود که برای اولین بار در طول جنگ قرار شد از هر گردان وشهری یک دسته از نیروهای باتجربه و زبده جدا کنند و یک گردان خط شکن تشکیل بدهند ولی هنوز به ما چیزی نگفتند و بدون مقدمه فرمانده گردان کربلا شروع به خواندن اسامی کرد
اولین اسم 👈محمود نظری!!
از جایم با نگرانی بلند شدم و من را به سمت دیگری جدا از گردان و دوستان هدایت کردند ،اسامی چند نفر که شهدای گرانقدری چون شهید رضا قنبریان و شهید احمد قاسمیان و شهید علیرضا عمودی و شهید جواد ابراهیمی و شهید عید محمد عرب انصاری و شهید عزت ا…علی عرب و ….. جزء آنها بودند را صدا زدند😟😮
همه مثل من نگران بودند ، حق
داشتند چون با تمام بچه ها انس گرفته بودیم به گردان مون عشق داشتیم همه سعی میکردیم در گردان کربلا جایی برای خود داشته باشیم چون گردان ،گردان عملیاتی بود .
بالاخره یک دسته شدیم وجانباز ودوست بسیار خوبم ابراهیم سلمانی رو به عنوان فرمانده دسته و شهید بزرگوار و خوش اخلاق جواد ابراهیمی را به عنوان معاون دسته انتخاب کردند….

 

 

عملیات بدر گردان حضرت رسول
ایستاده از راست:
بادگیر سبز معاون دسته شهید جواد ابراهیمی
محمود نظری
مسعود نظارت
نشسته از راست:
محمد مهدی جلالی
مهدی مهدوی نسب ( مهدی خانلو ) از قم
_____
_______

….سخت ترین شب ،شب اول بود که ما را از گردان و دوستانمان جدا کردند و به مقر دیگری دور از لشگر مستقر کردند همه یک جورایی دلواپس بودیم ولی تعدادی از بچه ها سرو صدا کردند ومیگفتند ما اینجا نمی مانیم (اگر آینده را به مانشان میدادند تمام گردان کربلا برای پیوستن به این دسته داوطلب می شدند)..
یادم میاد صبورترین فرد ما شهید احمد قاسمیان( سردار بی سر)بود‌که با بلا تکلیفی که داشتیم با جدیت با آن افراد برخورد کرد و گفت تکلیف ما گوش دادن به فرمان فرماندهانمان است ونباید روحیه خودمان را پایین بیاوریم .

 

 

پیمایش به بالا